دیشب خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم پروانه ای هستم زیبا ، در گلستانی به زیبایی بهشت.نمی دانم ، نمی دانم...شاید من همان پروانه هستم و اکنون خود را در خواب می بینم
و چه تلخ است برای روح لطیف و شکننده ی یک پروانه ،
بودن ، این گونه بودن.
پ.ن ۱ :این پست برداشتی بود آزاد از یک مثل چینی.
پ.ن ۲ :
خدایم ، معجزه...
معجزه می خواهم ، برای غلبه بر این تاریکی درون و می دانم که روشن بخشی بر واقعیت فقط و فقط از جانب تو خواهد بود
می دانستم و چشم به حقیقت بسته بودم...
حال جور دیگری می نگرم ، قدرتش را دارم...بنما
منتظرم....و پذیرا!
* پ.ن ۳ : ایام عید و کنکور نزدیک
...شاید از امروز تا آخر عید فقط برای تبریک عید و چک کردن نظراتتون بیام و تا ۱۵ فروردین غیر از تبریک عید پست دیگه ای نداشته باشم!
...کمرنگ تر می شم اما اینجام...!
بازجو:خودتو معرفی کن(کوتاه)![]()
میلاد: میلاد ج هستم ، به ناچار اهل تبریز ، ۹ دی متولد شدم!یه روز زودتر از موعد مقرر!شاید عجله داشتم...
نمی دونم!
بازجو:از این که تبریزی هستی احساس بدی داری؟![]()
میلاد:نه ، اصلا!
از این که تبعیدی هستم احساسم بده!
بازجو:چرا فکر می کنی تبعیدی هستی؟
میلاد:چون فعلا راه فراری نمی بینم.علاوه بر این همیشه احساس غربت می کنم و دلیل این موردو نمی دونم!
بازجو:از بچگی هات چی یادته؟(و چی می دونی؟)
میلاد:خانوادم می گن من حتی بچگی هامم بچگی نکردم!!نه اینکه ادای آدم بزرگارو در بیارم...نه...لوس و ننر نبودم...زیاد گریه نمی کردم!
تا ۲ سالگی تا مرز انفجار تپل بودم!اما نترکیدم.
از چند ماهگی تا چند سالگی صبح ها با بابام خونه می موندم...شیفت کاریشونو طوری تنظیم کرده بودن که من تنها نمونم!
از ۴ سالگی یا حتی زودتر با مادرم می رفتم مهد کودک های مدارس مختلف.از خاطرات بدم همون روزها بود!بوی بد اون محیط که ترکیبی از خمیر اسباب بازی آریا ، پوشک بچه و انواع غذاهای بچه ها بود هنوز از خاطرم پاک نشده!
از مصائبی که که یادم میاد حمله ی بیماری نادر نقص آنزیم G6pd بود که ۲ لیتر خون بهم تززیق کردن...
این بیماری یک نوع نقص آنزیم ژنتیکی هست که بیمار نمی تونه باقلا و بعضی دارو هارو استفاده کنه!از روز اول مدرسه تا همین الان دیر می رم مدرسه...اینجور عادت کردم!دست خودم نیست خب
!با معلم ها...با معلم ها هم همیشه مشکل داشتم!با این تفاوت که دوران دبستان با مشکل می سوختم و می ساختم ، دوران راهنمایی سعی می کردم مشکلمو حل کنم و الان معلم هارو حل می کنم!!!...سال دوم راهنمایی ، شنبه ، دوشنبه و چهار شنبه،زنگ علوم.اضطراب آور ترین کلاسی که هست که نشستم.معلم بابام بود
. سال سوم راهنمایی ، سال عذاب همه بود...من ، مادرم ، پدرم و معلم ها...همه به غیر از خودم منو مجبور به قبولی آزمون ورودی مدارس نمونه دولتی می دونستن!منم که عین خیالم نبود و اصلا خودمو برای این امتحان آماده نمی کردم
اما..خب قبول شدم!در کمال ناباوری
!بدم نشد!دوران دبیرستان هم با شوخی های همیشگی و متلک های تلخ و شیرین کم کم رو به اتمام هست
...کنکور در پیش هست
و من باز این امتحانو یکم و نه زیاد توو ذهن خودم کم اهمیت کردم...خوب این هم یه نوع واکنش دفاعی هست!کافیه؟
بازجو:کی به این حس رسیدی که واقعا بزرگ شدی؟.gif)
میلاد:راستش تاحالا این احساسو نداشتم...مگه بچگی چشه؟همیشه سعی خواهم کرد که درصدی از بچگیمو توو وجودم حفظ کنم!
بازجو:فکر می کنی از امروز صبح تا حالا چند تا کار بد انجام دادی؟
میلاد:۲ تا دروغ گفتم...یه کار غیر اجتماعی کردم و اون این که آشغال ریختم زمین!...بدون این که حواسم باشه رفتم Gallery موبایل دوستم ، زود پسش دادم و بهش گفتم که بگو عکس خانوادگی داری توش!اما خودم از این کارم ناراحت بودم...چون باید خودم می پرسیدم
...اینا یادم میاد!
بازجو:از اینکه یه نفر داره بازجوییت می کنه چه حسی داری؟؟![]()
میلاد:بستگی داره...
بازجو:به چی؟![]()
میلاد:بستگی به این داره که بازجویی اجباری باشه یا داوطلبانه...به نوع اتهامم بستگی داره...سیاسی، خانوادگی ، درسی و ...![]()
بازجو:وقتی یکی تا سر حد مرگ اذیتت کنه عکس العملت چیه؟
میلاد:خب!تا سر حد مرگ اذیت می شم...و اگه اینطور شه خونم به جوش میاد...اگه خونم به جوش بیاد...
نمی دونم این قسمتشو چون تاحالا قسمت نشده!می خوای امتحان کن!
بازجو:از چی متنفری؟
میلاد:از دروغ ، ریا ، سو استفاده از احساسات ، توهین و خرمالو!![]()
بازجو:کلا به چی اعتقاد داری؟
میلاد:به وجود خدا ،به خودم ،به نابودی ظلم و به عدد نپر!
بازجو:اگه بگن می تونی کسی رو انتخاب کنی که اون دنیا باهاش هم صحبت باشی با این شرط که همین الان بمیری ، قبول می کنی به خاطر هم صحبتی با اون فرد همین الان بمیری؟اگه آره ، اون فرد کی می تونه باشه؟
میلاد:فقط یک نفرو می تونم انتخاب کنم؟
بازجو:آره!
میلاد:شانسمو بیش تر کن خب!۵ نفر لطفا...پارتیم قویه ها!
بازجو:نه ، این یه بازجویی هست و منم یه مامورم!نمیشه!...پس قبول می کنی همین الان بمیری؟
میلاد:نه ، قبول نمی کنم.نه این که تشنه ی زندگی باشم...اون فردو هنوز پیدا نکردم!
بازجو:اگه شانس انتخاب ۵ نفرو داشتی کیارو انتخاب می کردی؟
میلاد:اها
...دیدی آشنا دارم بازجو جان...تلفن کرد نه؟یواشکی تک زنگ زدم آخه!
بازجو:اههممم!جواب سوالو بده...تفره نرو!اگه شانس انتخاب ۵ نفرو داشتی کیارو انتخاب می کردی؟
میلاد: ۱ و ۲ - پدر بزرگای مرحومم چون همیشه این احساسو دارم که از وجودشون به حد کافی بهره نبردم!۳- دکتر شریعتی ۴ - مولانا جلال الدین بلخی! و مهم تر از همه ۵-خواهرم.![]()
بازجو:دوست داری چجوری بمیری؟
میلاد:دوست دارم...دوست دارم اثری از خودم بجا بذارم و بمیرم...حتی اگه این اثر خونم باشه...پس نوعش فرق نمی کنه!دلیلش فرق می کنه.
بازجو:اگه من عزرائیل باشمو الان بخوام جونتو بگیرم چی کار می کنی؟تسلیم می شی؟
میلاد:آره...خوب چاره ی دیگه ای ندارم!اینم از سوالای بازجویی بود؟
بازجو:بله از سوالای بازجویی بود و من عزرائیل هستم!
میلاد:![]()
بازجو:نترس!فعلا زوده باید جون آدمای دیگه ای رو بگیرم
!می نویسمت توو نوبت!کاری با عزرائیل نداری؟
میلاد:نچ!![]()
پ.ن ::
۱-زحمت این بازجویی رو یکی از دوستا کشیده که نخواست معرفیش کنم اما من ازش تشکر می کنم!
۲-مسائل و مشکلاتی که اخیرا بین چند تا از وبلاگ ها اتفاق افتاده به عهده ی من نیست ، در جریان اتفاقات نبودم و نمی خوام باشم...لطفا اگه حرفی با طرفین درگیر دارین با خودشون در میون بذارین و منو پل ارتباطی قرار ندین.ممنون!
۳-ایده ی این پست از وبلاگ دوست عزیز زهره بود!بازم ازش تشکر می کنم!!!
رطوبتش ، رطوبتی که تنها علتش اشکات بود و همه چیو فاسد می کرد کم کم داره خشک می شه که دوباره سر و کله دلیل و بانی اشک ها پیدا می شه و تنها زمانی پرستیدنی هستی که محکم و استوار مثل خودش بگی " لطفا مفقود شو ، حوصله ی دوباره ورق زدن آلبوما و دفترای قدیمی رو ندارم!حوصله ی تحقیر دوباره و از نو شرو کردنو هم ندارم!"و توضیح اضافی برا قانع شدنش این باشه که "دل خاکستری منو دوباره هوایی نکن ، ترکیب آبی لاجوردی با این خاکستر مرده ، هیچ توفیقی نداره چون از رنگهای نو تلفیقی جلف بدم میاد!"کاش همه همین طور باشیم...کاش در مقابل کسایی که هر لحظه در کنارشون بودن برابر با حقارت و از دست دادن ارزش هاست به این رویه برخورد کنیم!
پ.ن :
۱- برداشتتون از این متن هر چی که هست ، همون باشه...چون هدف منم همین بود!
۲-تو که معصومی ، تو که هر ثانیه با تو بودن سرودی مقدس بود...اگه این متن رو می خونی ، ثانیه ای هم به دلت بد راه نده!![]()
۳-من باز هم هستم!نبودم به خاطر امتحانات ترم بود...!
چه فایده از فریاد...راهپیمایی...و نوشتن!
که همه بدانند هم دردیم؟داغ داریم؟...نه نیستیم!
تو چه می دانی از حس پدری که پیکر سرد خون آلود پسر رشیدش را...امروز صبح...با دستان خون به خاک سپرد؟....حس او چیزی مـثـل خشــم اسـت؟
عقـده ی چند سـاله؟
یا حـس انتقام جویی؟
هیچ کدام و شاید تلفیقی از همه!!!
تو چه می دانی از بی خانمان شدن...
بی مادر ، بی پدر...
بی حاصـل شـدن...
من هم نمی دانم!
"مرگ بر امریکا" ، "مرگ بر اسرائیل" ، "هیهات من الذله" چه کرد؟ چند سال است که این عبارات را همچون صلوات و همراه با آن ، در هم مکان و هر زمان بر زبان داری؟چه تاثیری گذاشت؟چه تاثیری دارد؟
بگذارید من این بار خاموش باشم...مرا با گریه های بی فایده ام تنها گذارید...شاید تنها حاصل ای اشک ها ، تسکین دلم باشد.
همین!
کلا به طرز فجیعی احساس خوشی دارم...شاید از پاک بودن هوای شهر هست و شاید اقتضای سنی!!
شدیم ۱۸ ساله!!!![]()
از زهره هم ممنون که منو با این عکس از صمیم قلب خوشحال کرد.
((دیروز بلاگفا قاطی کرده بود ، به همین دلیل نتونستم سر موعد آپ کنم و چون اصولا حالم تو این چند روز اخیر سر جاشه این اتفاقو بد یمن نمی دونم!!
))
"تنها نرو"...
"این راهِ رفتن نیست"...
"دنیای تو چیزی بجز این نیست"...
"تو از خودت چیزی نمی دونی"...
"تنها نرو ، تنها نمی تونی"...
همون طور که از پست قبلم معلومه تصمیم گرفته بودم وبلاگمو پاک کنم ، اما انگار این تصمیم ناخود آگاهانه هم معنی با تسلیم شدن قلم داد شد ، البته باید اعتراف کنم که در نهایت همین معنیو داشت...
اگه مشکلی داشتم ، اگه نمی تونستم مشکلمو حل کنم ، نباید صورت مساله رو پاک می کردم...حق با شماس.
دوباره می نویسم... .
پ.ن :
۱-صفحه ی کهنه یادداشت های من ، گفت دوشنبه روز میلاد منه...اما شعر تو میگه که چشم من ، توو نخ ابر ِ که بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه. ((۲ شنبه ۹/۱۰/۸۷ "میلاد" منه ، خواستین بهم تبریک بگین(!)
از الان نگین ، نگه دارین شاید آپ کنم "اگه شد")).
روزهای خوب ، روحیه ها و انگیزه های خوب و کارآمدی رو بوسیله ی وبلاگم کسب کردم.کمکم کرد که خودمو بیش تر بشناسم و ببینم که حرف هام چقدر می تونه مخاطب جدی و منتقد و نه صرفاً موافق داشته باشه ولی ماجرا اخیرا یکم برام درد سر ساز ، کلیشه ای و خسته کننده ، ...! بگذریم از از مزایا و معایب وبلاگ نویسی.
اومده بودم که پاکش کنم اما به دلیل سو استفاده های احتمالی فعلا همین حالتو ترجیح دادم.
شاید یه روزی بیام...شاید...!
))ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ((
پ.ن
۱-از دوستایی که اخیرا نظر دادن و نرسیدم جواب بدم معذرت می خوام!
خدا حافظ همتون...![]()
ساعت ها برام با حالت بی حسی و کرختی سپری می شه و در این بین تنها حسی که اطرافیانم نسبت به من دارن متفاوب بودنم هست ، تنها ویژگی که به من نسبت می دن غیر قابل پیش بینی بودنم ، تنها اقدامی که اطرافیان برای بهبود این وضعیت می کنن نصیحت های بی سر و ته و تصمیم نهایی فاصله گرفتنشون از من به نفع خودشون هست.
تا حالا نمی دونستم منم وجود داره یا نه ، یعنی حتی در بارش فکریم نکرده بودم.این موضوع تازگی ها برام سوال شد ، از خودم پرسیدم یعنی اون خود من من کجاست؟
جویاش شدم فهمیدم خیلی وقت پیش به خاطر کم توجهیم ازم رنجیده و تنهام گذاشته ، بودنم و بی خودم بودنم برا منم غیر قابل تحمل بود.پس تا تونست ازم دورشد تا بودنمو کمتر حس کنه.هم زمان که این فاصله بیشتر می شد بیشتر از خود بی خود می شدم.
دنبالش رفتم دیدم که فاصلمون کهکشانی هست...با خودم آوردم به زمین و زمینیش کردم ، با هزار اصرار و تمنا اونو به سرزمین خودم آوردم و هم وطنم کردم ، همشهریم شد و همسایم و حالا من و خودم هم خانه ایم!
خیلی راحت از وجود خودم غافل شدم و با این شرایط زندگی می کردم اما...اما دیگه تصمیم گرفتم به خودم بیام دلیل این انقلاب درونی برام واضح نیست ، شاید کاملا خود به خودی بوده...شاید.
_________________
پ.ن ::
1-خواهشا مطلبو کامل بخونینو نظر بدین...البته باید بگم ، جوری که می خواستم از آب در نیومده!!
2-خیلی وقته که متن های(البته یباید بگم متن واره های) خودمو می نویسم.برا همین دیر دیر آپ میکنم...البته کاغذ پاره هام کم نیست... مشکلم همین کاغذ پاره بودنشونه!!!...آخه از بس که توو جیبم می مونه نابود می شه.برا همین می خوام 2 کار کنم...1-یه دفتر یادداشت کوچولو تهیه کنم 2-از متن های مورد علاقم گزینش کنم و بذارم توو وبلاگ و در نتیجه تعداد آپ هام افزایش پیدا می کنه. و در مورد این مورد دوم نظرتونو می خوام.البته قول می دم آبکی نباشن!!!
داشتیم مثل همیشه ، حرف های همیشگی می زدیم که ۱۰ متر جلو تر یهو سبز شد.می یومد طرف ما ، بلند بلند آواز می خوند و کاری به کار کسی نداشت.ShP یجوری به من اشاره ی وضعیت اونو داد که بیشتر از توجه من به اون ، توجه اون به ما جلب شد.
ایستاد و گفت:
-من دیوونم ، قاطی دارم!!!(و با دست به شقیقه ی خودش اشاره کرد!)
و من گفتم:
ـخوب منم دیوونم...منم قاطی دارم...بد جوریم قاطی دارم!!!(و البته هم زمان با بیان این جملات پهلوی راستم مورد اصابت سقلمه های دردناک ShP قرار می گرفت.
)
جوابمو داد و گفت:
-من چی کار کنم که تو دیوونه ای؟؟؟...هان؟؟
و من این بار هم جوابشو با جواب خودش دادم و گفتم:
-خوب می خوای من چیکار کنم که تو دیوونه ای؟؟!!...هان!!!
راه افتاد به طرف ما و منم با یه اشاره به ShP بهش فهموندم که نوبت حرکت ما هم هست.راه افتادیم از کنارش گذشتیم و دور شدیم ولی غریبه ی قریب ایستاده بود و به ما نگاه می کرد...
-------------------
پ.ن۱:
۱-دلم...دل من یه دل سیر بارون می خواد...کاش بباره...دعا کنین بباره...
۲-دل من یه لیوان آب خنک می خواد...فغان از دست این سینوزیت...
۳-دلم یه هم درد بی درد می خواد...هم درد بی درد((پیدا می شه؟؟))
------------------
پ.ن ۲:
دوستای عزیز...به نظرتون چطوره که آدرس وبلاگو عوض کنم و یه جای دیگه بنویسم؟؟ لطفا نظرتونو بگین.




